a سما نویس :: از بندگی زمانه آزاد تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
به زودی حالمان خوب می‌شود.


۱۸۷ مطلب توسط «سما نویس» ثبت شده است

روزهای عجیبی رو داریم میگذرونیم،داشتم فکر میکردم من به این سن کمم همه چیز رو دیدم.این بلاتکلیفی که این روزها تو زندگی هممون هست واقعاً داره همه ی ما رو از پا درمیاره.انگار هیچ وقت برنامه‌ریزی در این جغرافیا معنا نداره.هر شب که میخوابی نمیدونی فردا چی در انتظارته.هر روز یک مانعی برای زندگی کردن پیش راهت وجود داره و این موانع بزرگ و بزرگ تر هم میشه.روزهایی هم که مانعی نیست،وحشت این رو داری که فردا قراره چه اتفاقی رخ بده و باز این زندگی که لنگ میزنه رو کامل فلج کنه.

حالم خوب نیست و میدونم حال همه ی مردم مثل منه.دوست داشتم بیام و این آخر هفته از آنچه بر خودم گذشت بگم،از دردهایی که تحمل کردم،از رنج ها،از چیزهایی که مثل خره به جونم افتاده و امونم رو بریده،از آرزوهام بگم،از شوقی که برای پایان نامه نوشتن داشتم،از ویولنم،از اینکه بعد مدت ها تونستم تو یک هفته کتاب بخونم اما این روزها نوبت من و ما نیست.انگار دیگه آخر الزمونه و این تلاش های کوچک برای بقا هم بیهودست.باید همه چیز رو به دست زمان سپرد.

سر نماز از خدا خواستم.خواستم همون چیزی که همه‌ی ما میخوایم..یا علی مددی!

پ.ن:به امید روزهایی که بتونیم از زندگی بنویسیم.

یا علی.

 


سما نویس ۰۴-۱۰-۲۰ ۱ ۳ ۱۳۲

سما نویس ۰۴-۱۰-۲۰ ۱ ۳ ۱۳۲


دیروز که دکتر گفت مویرگ های چشمت از شدت استرس،اسپاسم شده و دیدت نسبت به کسایی که هم شماره ی تو هستند خیلی کمتره واقعاً به خودم اومدم و فکر  کردم چه ها که با خودم نکردم که به چشمِ عزیزم آسیب وارد کردم.بعدش رفتم شرکت چون آخرین روز سال مالی بود و حضورم واجب بود،وقتی بقیه رفتن ناهار ترجیح دادم تا اونها نیومدن برم نماز و راستش بعد از خیلی مدت وقتی به رکعت سوم رسیدم گریم گرفت،نه برای چشم هام که خیلی طبیعیه با این حجم کاری که من میکنم ضعیف باشه و اصولاً ضعیف شدن چشم خیلی مساله ی ممهمی نیست،برای التهاب مویرگ هام هم ناراحت نبودم حتی،دلم برای اون استرس هایی که حمل می کنم سوخت.فشارهایی که بخشیش دست خودمه و میتونم مدیریت کنم که به یک تعادلی در زندگیم برسم و بخش عمده ایش دست خودم نیست،گریم گرفت چون تازه این استرس های پنهان زیادی که امروز دارم،بهترین ورژن من هست چون هر روز داروی ضد افسردگی و خواب مصرف میکنم فقط برای اینکه بتونم شب ها آروم بخوابم و روزها بتونم مثل آدمیزاد باشم.مدتی بود خوردن قرص رو متوقف کرده بودم اما بعد از داستان«عین»دیگه نتونستم ادامه بدم  و همون روز مجازی با یک خانم دکتر ارتباط گرفتم و ایشون برام قرص تجویز کرد که الحق بهتر از دکتر قبلی هست.

دیروز تو راه دکتر داشتم با «پ» حرف میزدم و میگفتم من نسبت به وقایغ اخیری که اتفاق افتاده و یا احتمال داره رخ بده،کاملاً سِرم.انگار دیگه برام چیزی مهم نیست و من بی تفاوتم و تسلیم.سه تا دلیل برام قطار کرد که یکی از یکی درست تر بود.می گفت تو خیلی کار میکنی و طبیعی هم هست آدمی زاد وقتی زیاد کار میکنه مغز ناخودآگاه کمتر وقت میکنه به موضوعات دیگه هم همزمان فکر کنه اون هم من که کارم سنگین هست و همیشه باید کاملاً هوشیار باشم،می گفت ما ده سال هست که با هم دوستیم و تو همه چیز رو تو خودت میریزی و بعد دقیقاً بگو توقع چی داری وقتی همه احساساتت رو سرکوب میکنی و هیچ وقت بروز نمیدی.

آخرش هم از «عین»گفت.راست میگه منتهی من همه تلاشم رو کردم که اون از پا من رو درنیاره.به خدا سپردم،به تمام آدمهایی که بهشون باور دارم سپردم و گفتم خودت بهم وعدش رو دادی،خودت هم باید یک طوری درستش کنی.

حالا واقعاً فکر میکنم با این اوضاعی که درگیرش هستیم حتی اگر یک روز از عمرم مونده باشه،دوست دارم اضطراب کمتر و آرامش بیشتری رو تجربه کنم.

والسلام

 


سما نویس ۰۴-۱۰-۱۲ ۰ ۳ ۷۴

سما نویس ۰۴-۱۰-۱۲ ۰ ۳ ۷۴


من میتونم از پسش بربیام.خدا کمکم میکنه.نباید کم بیارم و وا بدم.

 


سما نویس ۰۴-۹-۱۸ ۰ ۴ ۱۰۰

سما نویس ۰۴-۹-۱۸ ۰ ۴ ۱۰۰


رفتم کربلا.

چشم هام رو بستم دیدم تو بین الحرمین نشستم و نمیدونم به گنبد ابی عبدالله نگاه کنم یا حضرت عباس.چشم هام رو بستم و خودم رو رو به روی شیش گوشه دیدم که دارم زار میزنم و به حسین بن علی سلام میدم.خیلی خواسته ها داشتم اما انقدر آقا بلند مرتبه هستند که من شرمم اومد ازشون خواسته ای داشته باشم.فقط گریه کردم و گفتم یا حسین من رو ببخش اگر اشک هام گاهی برای خودم بوده نه شما.خیلی غم داشتم قبل از رفتنم اما با زیارت آقا حسین دلم آروم شد.حالا یک غم دارم و اون هم دل تنگی از بین الحرمین.یا حسین حُب شما در دل من خیلی زیاده.از خدا میخوام زیاد تر هم بشه که من جز شما کسی رو ندارم.

یا حسین جز شما پناهی ندارم و از شما خواستم قدرتی به من بدید که بتونم بپذیرم آنچه که به صلاحم نیست رو.یا حسین همیشه به من نظر داشته باش که من بدون شما هیچم.یا حسین از اینکه من رو طلبیدید باید نماز شکر به جا بیارم.دست شما همیشه پشتم باشه الهی به حق علی اصغر.

بچه ها من نمیدونم چی بگم اما واقعاً کربلا درمون دل دیوونم بود.مثل یک خواب بود.الهی من قوربون اون شیش گوشه،الهی من قوربون پرزهای فرش حرمت آقا.خدایا برای همه آرزو میکنم که قبل از مرگ زیارت امام حسین رو نصیب شون کنی و کربلا رو قسمت هر ساله ی من کنی.وقتی شما رو دیدم تازه متوحه شدم عشق واقعی شما بودید و من اشتباه میکردم.پذیرفتم که اگر اون آدم سهم من باشه خدا تو طالعم گذاشته و اگر هم نه قطعاً بهترش رو برام کنار گذاشته.من میخوام یاد بگیرم بندگی کردن رو.هر چند سخت اما باید پذیرش رو تمرین کنم.میدونم بلدم اما بیشتر باید تمرین کنم انگار.

یا حسین.

 


سما نویس ۰۴-۹-۱۰ ۳ ۴ ۱۳۸

سما نویس ۰۴-۹-۱۰ ۳ ۴ ۱۳۸


برای اینکه بتونم از این دوران به سلامت عبور کنم،آنلاین با یک دکتر ارتباط گرفتم و برام قرص تجویز کرد تا یک مدت مصرف کنم.این رو میدونم که یکی از عوارض این قرص های ضد افسردگی و اضطراب اینه که احساساتت رو قفل میکنه.دیگه کمتر از چیزی ناراحت میشی،نمیتونی گریه کنی و وارد یک دوره ی طولانی بی حسی میشی که من این چند وقت اخیر مدام درگیرش بودم.اما راستش بین افسردگی و بی حسی،بی حسی رو انتخاب کردم.

پذیرش یکی از سخت ترین کارهای جهانه.من خسته شدم از پذیرفتن،خسته شدم از اینکه به دلم بگم خب به صلاح نبوده،حتمن قسمتت نبوده،خدا یکی بهترش رو گذاشته کنار.من نمیتونم اینا رو به دلم بگم،نمیتونم خودم رو با این حرف ها راضی کنم.من ازش خواستم بشه،حالا که این شکلی شده میگم من تسلیمم و راضی ام به رضای تو.اما تو هم راضی نباش که من رو تو این حال ببینی،تو هم راضی نباش که جوونی این شکلی بگذره،تو هم راضی نباش من هر روز آب بشم و تو خودم برم،تو هم یک کاری کن برای من.تو خدایی،تو بزرگی.تو برای من یک کاری کن.

انقدر خودم رو آماده کردم که با هر شادی شاد نشم که اگر نشد تو ذوقم نخوره،شرمنده ی خودم شدم.الان نمیدونم منتظرش باشم یا نه؟

همین.

ولسلام.

 


سما نویس ۰۴-۸-۲۸ ۱ ۳ ۷۰

سما نویس ۰۴-۸-۲۸ ۱ ۳ ۷۰


من خیلی دعا کردم که بشه،خیلی راز و نیاز کردم،نذر کردم،به خاطرش تا مشهد رفتم و تو حرم یک روز کامل نشستم و شب برگشتم که فقط بهش بگم من میخوام بشه.از یک ماه میگذره که هر روز به خدا التماس میکنم که خدایا این سری بشه.روز و شبهای سختی هم گذروندم،از زندگی شخصی افتادم و خلاصه که هر چه توان داشتم رو برای خواستنش خرج کردم.دیشب اما واقعیت یک آن به خودم اومدم و دیدم که هر چیزی که برای من مقدر شده باشه به من میرسه،کیلومترها رو طی میکنه تا بیاد در خونه من و نصیبم بشه.فقط اگر خدا بخواد که مال من بشه.اما از آن روز که خدا نخواد،حالا من هر کاری هم که بکنم قسمتم نمیشه.برای همین دیگه تلاش اضافی نمیکنم،دیگه دوست ندارم حتی براش دعا کنم،همه چیز رو میسپارم دست خدا و میرم سراغ زندگیم.میرم سراغ زندگیم و منتظر میمونم تا ببینم خدا برای من چی مقدر کرده.

 

و السلام.

 

 


سما نویس ۰۴-۸-۱۹ ۱ ۴ ۴۸

سما نویس ۰۴-۸-۱۹ ۱ ۴ ۴۸


گفتنی زیاد دارم،دوست دارم بشینم بنویسم که این روزها رو یادم نره اما وقتش رو پیدا نمی‌کنم.امروز و این لحظه خیلی بهم فشار عصبی وارد شد،حس کردم اگر ننویسم نمی‌تونم  روز رو به سلامت به پایان برسونم.

حق این روزهای من این نیست،این نیست که با غصه بیدار بشم و با غصه بخوابم.حق من این بلاتکلیفی نیست،این زندگی پرفشار نیست،این بدو بدو های بی‌ثمر نیست.دیروز مدام با خودم می‌گفتم من به شادی نیاز دارم،من به شادی نیاز دارم.حق من این تپش قلب نیست.الان سرکار هستم و نمی‌تونم مفصل بنویسم از آنچه به من میگذره اما هر دقیقه تا مرز فروپاشی میرم و بعد دست خودم رو میگیرم.انگار روی سینه‌ی من یک وزنه صد کیلویی گذاشتند.

صبح ساعت پنج و سی بلند شدم و نماز خوندم فقط برای اینکه شاید کمی دلم آروم بگیره.به نیت حضرت زهرا خوندم.آخه مگه میشه من در خونه‌ی همتون رو بزنم و کسی در رو برای من باز نکنه؟تو به من بگو میشه؟


سما نویس ۰۴-۸-۱۳ ۱ ۴ ۲۷

سما نویس ۰۴-۸-۱۳ ۱ ۴ ۲۷


عین عزیزم چهارشنبه‌ی هفته پیش متوجه شدم که عاشقت شدم،تمام آخر هفته به تو فکر کردم،به مکالمه‌ی بین مون که عادی نبود،به حرف‌هایی که بهم زدی و دلم لرزید.عین عزیزم من مدت‌هاست که پیش خودم این احساس رو سرکوب کردم که یه جا سرباز نکنه اما عاقبت شکست خوردم و به خودم اومدم و دیدم که عاشقت شدم،من میترسیدم از اینکه عاشقت بشم،میترسیدم که دوباره نقطه سر خط بشم و برگردم به سال نود و نه.

عین عزیزم من همه چیز رو خراب کردم،اعترافش پیش خودم هم سخته اما باید بگم من اونی بودم که خراب کاری کرد چون من بلد نیستم آدمهایی که دوست دارم رو حفظ کنم،من استاد خراب کردنم.عین عزیزم من به شدت پشیمونم و بلد نیستم کاری کنم که دوباره تو رو به دست بیارم.هر روز صبح که از خواب بلند میشم دنبال نشونه‌هایی از تو می‌گردم.دلم برات به شدت تنگ شده،تا به امروز که از خدا عمر گرفتم یادم نمیاد که روم شده باشه از خدا آدمی رو آرزو کنم اما من تو رو از خدا آرزو کردم.چون از چهارشنبه پیش که باهات صحبت کردم آرامشی از زندگیم رفت که شاید تا دوباره باهات مکالمه نکنم،اون آرامش برنگرده.

عین عزیزم شاید اشتباه فکر میکنم اما چیزی از درون به من میگه تو هم نسبت به من بی احساس نیستی اما تو هم مثل من غد و یک دنده ای.عین عزیزم از خدا خواستم که برگردی و با هم رابطمون رو بسازیم،از خدا خواستم که خودش پادرمیونی کنه و تو رو به من برگردونه،بهش گفتم خواسته‌ی من رو با صلاح خودش یکی کنه،من تو رو از خدا خواستم اما بهش گفتم اگر ما قسمت هم نیستیم به من قدرتی بده که بتونم از تو عبور کنم.من در دوران ثبات نیستم و هر محرکی می‌تونه من رو از پا دربیاره.اینکه رابطم با تو هم این شکلی ناتموم و نافرجام بمونه هم به من لطمه میزنه.

چند روز هست که خواب و خوراک از من گرفته شده،درد رحمم شروع شده و شب و روزم قاطی شده،عین عزیزم شاید به ذهنت خطور هم نکنه که من از دوریت چه قدر در استیصالم.

خیلی دعا کردم،هر چی به ذهنم رسید خوندم که به خدا نزدیک تر بشم فقط برای اینکه شاید صدام بالا بره و به گوش خدا برسه.حس میکنم صدام رو نمیشنوه.وگرنه باید این همه دست و پا زدن من رو میدید.کاش ببینه من رو،بشنوه و اجابت کنه.من به دعا احتیاج دارم،به دعای یک آدم مسلمون که صداش به گوش خدا برسه و من رو نجات بده.خدا هیچ آدمی رو پیش دلش شرمنده نکنه.

اولاش از این احساس شرم داشتم اما بعدش دیدم عاشق شدن از شرم به دوره.من چرا باید از علاقه‌ای که در من به وجود اومده شرمیگن باشم؟مگه من چه کار خطایی ازم سر زده که باید این احساس رو داشته باشم؟

پ.ن:میشنوی؟اگر میشنوی و میبینی برای این جوون خاورمیانه ای قدمی بردار.

اصلاً تو از کجا یک دفعه سر و کلت پیدا شد؟


سما نویس ۰۴-۷-۲۰ ۲ ۲ ۷۹

سما نویس ۰۴-۷-۲۰ ۲ ۲ ۷۹


یکسال گذشته که من نتونستم گریه کنم و دیشب با خودم فکر کردم که اگر می‌تونستم گریه کنم چه قدر از بار غم روی سینم کم میشد اما نمی‌تونم،دریغ از یک قطره اشک.چند روز پیش به قیافه‌ی خسته‌ی خودم تو آینه نگاه کردم و گفتم کم‌ترین حق من این بود که بتونم بنشینم و یک دل سیر گریه کنم.نه که دردی رو دوا کنه اما لااقل کمی سبک می‌شدم.امروز رفتم تو دستشویی شرکت و محکم آب ریختم رو صورتم و از خدا گلایه کردم.گفتم تو حتی یک گریه خشک و خالی هم از من دریغ کردی و نعمتش رو ازم گرفتی و من و با یک کوه احساسات سرکوب شده تنها گذاشتی.تو راه برگشت خونه به این فکر می‌کردم که خدا برای جوون‌ها باید بیشتر خدایی کنه،باید بزرگ‌تری کنه اما من حس میکنم بزرگ‌تر ندارم.دلم شکسته و حس می‌کنم مسبب تمام این اتفاقات خودمم،احساساتم خیلی بالا پایین شده و هیچ اتفاق مسرت بخشی تو زندگیم نیفتاده.انگار خدا رهام کرده باشه.نمی‌خوام کفر بگم اما دلم می‌خواد خودش بهم یک حال اساسی بده.یعنی من چی کار کردم که از همه چیز محرومم کرده.از یک گریه ساده تا....

این سه نقطه رو دوست ندارم پر کنم چون بهم احساس شرم میده،من رو از درون میشکنه و انرژی نداشته‌ی من هم ازم میگیره.

خدایا دلم نمیخواد بهت بگم بهم قدرت بده که بتونم بپذیرمش چون من از پذیرفتن خسته‌ام.نمیخوام پررو باشم اما به نظرم خودم بنده‌ی خوبی در درگاهت بودم و لایق این هستم که بخوام ازت به حرفم گوش بدی.پس من رو با همه‌ی خطاهام بپذیر و یک بار بهم گوش بده ببین دردم چیه.خیلی گناه دارم من.چه طور دلت میاد من این شکلی آّب بشم؟کجاست اون سمایی که می‌شناختیش؟من همون سمای سابقم؟چی ازم مونده جز ناامیدی و بی‌قراری و غم؟چی ازم مونده جز یک دنیا سرخوردگی؟نذار سرخورده بشم،خودت دستم رو بگیر.بشنو صدای من رو.با تمام عجزی که تو سینم جمع شده باهات حرف می‌زنم،با تمام غم رو سینم که قطرش داره بیشتر و بیشتر میشه.با دست لرزون و چشمی که خشک شده.تو می‌دونی من از چی حرف میزنم.بهم خیر برسون.من بهش نیاز دارم.به سوالات ذهنم جواب بده.امروز میم می‌گفت سر داستانی مامانش ختم صلوات نذر کرده و یک هفته نشده که حاجت گرفته.من باید چی کار کنم که تو بشنوی من رو؟بشنو من رو،اجابت کن من رو.حالم خوب نیست.


سما نویس ۰۴-۷-۱۵ ۲ ۱ ۴۱

سما نویس ۰۴-۷-۱۵ ۲ ۱ ۴۱


قبل تر ها که سنم کمتر بود،با خاورمیانه ای بودنم شوخی میکردم و جدیش نمی گرفتم اما هر چی سنم رفت بالا بیشتر از قبل تاثیرش رو  توی زندگیم دیدم،بدترین صدمه ای که به من زد این بود که از یک سنی به بعد تاثیرش در زندگی شخصیم به قدری بالا رفت که من رو فشل کرد و در یک بلاتکلیفی فشرده ای گذاشت.از یک جایی به بعد خیلی از کارهایی که تا قبلش انجام می دادم برای من بی معنی شد،مهم ترینش برنامه ریزی کردن برای زندگی بود.انگار از یک جایی به بعد دیگه نتونستم برای زندگیم برنامه ریزی کنم و شوق زندگیم از بین رفت.امروز صبح با خودم فکر کردم که خیلی از خود واقعیم دور شدم و باید هر شکلی که میتونم خود واقعیم رو به خودم برگردونم تا دوباره بتونم سرپا بشم اما خب انگیزم خیلی کمه.اوضاع باعث میشه انگیزه من کم و کم تر بشه و نتونم برای آیندم تصمبم بگیرم و برنامه ربزی کنم.

.

اسمش عشقه یا کشش؟نمیدونم.یه قرارمدارهایی با خودم گذاشتم که اگر بشه میام و ازش صحبت میکنم.فعلاً در حالت ثبات نیستم و خیلی اوضاع بر وفق مراد نیست.اما چی میشه بالاخره تو کوچه ما هم عروسی بشه؟


سما نویس ۰۴-۷-۱۵ ۱ ۱ ۴۳

سما نویس ۰۴-۷-۱۵ ۱ ۱ ۴۳


۱ ۲ ۳ ... ۱۷ ۱۸ ۱۹

آماده برای سفر روحی.برای پرواز،برای اوج گرفتن،برای تلاش،برای«رسیدن».برای شکست خوردن و از نو بلند شدن و شروع کردن،برای پذیرفتن خلاهای روحی،برای زشتی ها و زیبایی های دنیوی.برای یکی شدن با خدا.