رفتم کربلا.
چشم هام رو بستم دیدم تو بین الحرمین نشستم و نمیدونم به گنبد ابی عبدالله نگاه کنم یا حضرت عباس.چشم هام رو بستم و خودم رو رو به روی شیش گوشه دیدم که دارم زار میزنم و به حسین بن علی سلام میدم.خیلی خواسته ها داشتم اما انقدر آقا بلند مرتبه هستند که من شرمم اومد ازشون خواسته ای داشته باشم.فقط گریه کردم و گفتم یا حسین من رو ببخش اگر اشک هام گاهی برای خودم بوده نه شما.خیلی غم داشتم قبل از رفتنم اما با زیارت آقا حسین دلم آروم شد.حالا یک غم دارم و اون هم دل تنگی از بین الحرمین.یا حسین حُب شما در دل من خیلی زیاده.از خدا میخوام زیاد تر هم بشه که من جز شما کسی رو ندارم.
یا حسین جز شما پناهی ندارم و از شما خواستم قدرتی به من بدید که بتونم بپذیرم آنچه که به صلاحم نیست رو.یا حسین همیشه به من نظر داشته باش که من بدون شما هیچم.یا حسین از اینکه من رو طلبیدید باید نماز شکر به جا بیارم.دست شما همیشه پشتم باشه الهی به حق علی اصغر.
بچه ها من نمیدونم چی بگم اما واقعاً کربلا درمون دل دیوونم بود.مثل یک خواب بود.الهی من قوربون اون شیش گوشه،الهی من قوربون پرزهای فرش حرمت آقا.خدایا برای همه آرزو میکنم که قبل از مرگ زیارت امام حسین رو نصیب شون کنی و کربلا رو قسمت هر ساله ی من کنی.وقتی شما رو دیدم تازه متوحه شدم عشق واقعی شما بودید و من اشتباه میکردم.پذیرفتم که اگر اون آدم سهم من باشه خدا تو طالعم گذاشته و اگر هم نه قطعاً بهترش رو برام کنار گذاشته.من میخوام یاد بگیرم بندگی کردن رو.هر چند سخت اما باید پذیرش رو تمرین کنم.میدونم بلدم اما بیشتر باید تمرین کنم انگار.
یا حسین.