a سما نویس :: از بندگی زمانه آزاد تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
به زودی حالمان خوب می‌شود.


۱۸۷ مطلب توسط «سما نویس» ثبت شده است

«و اوست که شب را برای شما پوشش، و خواب را مایه استراحت و آرامش، و روز را [زمان] پراکنده شدن [جهت فعالیت و کوشش] قرار داد.»

خدا شب را برای آرامش آفرید،اما من از شب واهمه دارم،از وقتی جنگ شد از شبها می ترسم و خواب راحت ندارم.هر شب از ترس اتفاقی خوابم نمی برد،از احتمال جنگ دوباره،از احتمال زلزله،از احتمال انفجار،از احتمال رخ دادن همه ی اون صداهای وحشتناک که خدا از باعث و بانیش نگذره،از ترس فردا که قراره دلار چند بشه،از ترس اینکه  فعال شدن مکانیزم ماشه چه تاثیری تو زندگی ما داره،از ترس از دست دادن،نیست و نابود شدن و از ترس و از ترس و از ترس هزار و یک چیز من مثال سابق خوابم نمیبره و یک لحظه چشم هام رو با آرامش روی هم نمیگذارم.

خدایا،حق این روزهای ما این نیست،همه ی این روز و شب هایی که با ترس و اضطراب میگذره،جوونی ماست،خودت به داد ما برس.من هیچ راهی جز تو رو بلد نیستم،همه ی این مسیرها به تو ختم میشه،به دلم آرامش بده،بتونم شب رو استراحت کنم و روز کار کنم و سرم به زندگی خودم باشه.بتونم حداقل این امنیت روانی رو داشته باشم که دست کم برای یک هفته زندگیم برنامه ریزی کنم،خدایا خودت به دلم صبر بده که اگر قراره اوضاع طوری پیش بره که بر وفق مرادم نباشه،من توانایی تحملش رو داشته باشم.بهم کمک کن این بی انگیزگی که بعد از جنگ سراغم اومده رو بذارم کنار و بتونم دوباره شروع کنم.خودت به دادم برس که کسی جز تو نیست.اگر اون آدم قسمت من نیست،حُبِش رو از دلم بردار و کاری کن بتونم راحت فراموشش کنم اما اگر برای من خیر هست،راه رو برام هموار کن و تو این روزهای تاریک و سیاه،نوری رو به زندگیم بتابون و بگذار من هم احساس آدمیزادی کنم.

.

باقیش بمونه برای بعد


سما نویس ۰۴-۷-۱۲ ۰ ۲ ۳۴

سما نویس ۰۴-۷-۱۲ ۰ ۲ ۳۴


اصلاً هر چی تو بگی قبول ولی حق من دست کم این بود که بتونم برای خودم،برای این غمی که رو دلم نشسته بنشینم و یک دل سیر گریه کنم.اما من حتی نمی‌تونم یک قطره اشک بریزم،حق من این بود یک آهنگ گوش بدم و بگم آخیش سبک شدم اما نمی‌تونم احساسی رو تجربه کنم.

من شدم نظاره‌گر این زندگی و گذرانش رو می‌بینم.نمیتونم هیچ حسی رو تجربه کنم و قفل شدم.

حق من این نبود،بود؟

دوست دارم با یک اتفاقی خوشحالم کنی.همون که خودت می‌دونی.تا کی به دلم بگم لابد به صلاح نبوده؟تا کی خودم رو آروم کنم؟تو بهم بگو.تا کی؟

اگر چیزی یا کسی قسمت من نیست حُبِش هم از وجودم بردار.تا کی بنشینم و حسرت بخورم و بیشتر تو خودم برم؟

من قبل از جنسیتم یک انسانم.قبول.ولی این روزها خیلی به زن بودنم برخورده.پس من کجای این داستانم؟تو خوب می‌دونی من از چی حرف می‌زنم.از بغض‌های خورده شده،از شب‌های تا صبح بیدار و سرگردون،از درد و ضعف جسمی،از قفل شدگی،از حس شرم،از دختری که فقط در ظاهر می‌خندید،از افسردگی تا مغز استخون،از سمایی که به همه چیز و همه کس شک داره.تو کمک کن.اگر تو کمک نکنی کی دستم رو بگیره؟


سما نویس ۰۴-۷-۱۰ ۱ ۱ ۲۹

سما نویس ۰۴-۷-۱۰ ۱ ۱ ۲۹


خدا باید یه شکل دیگه برای آدم های تنها بزرگی کنه،آدم هایی که عاشقن اما نمیتونن بروز بدن،آدم هایی که حس دوست نداشته شدن و طرد شدگی دارن،همونا که حس میکنن ممکنه هیچ وقت از ته دل دوست داشته نشن یا خواسته نشن.

من میگم خدا باید بزرگی کنه و خودش پادرمیونی کنه این طور وقت ها.میگم همه چیز رو این طور وقت ها طوری باید بچینه که از ته ته دل مون خوشحال بشیم.خدایا من الان میخوام تو برام بزرگی کنی و همه چیز رو طوری پیش ببری که ته دلم بگم آخیش.همون که قبلاً بهت گفتم،گفتم دلم میخواد حس کنم که من هم یک دخترم،با تمام نیازهایی که یک دختر داره و اگر برطرف نشه،پژمرده میشه.پس من میخوام تو برام دست به کار بشی،همین.

دوستت دارم.

پ.ن:انقدر حرف برای گفتن دارم که به زودی می نویسم.


سما نویس ۰۴-۷-۰۷ ۰ ۲ ۱۸

سما نویس ۰۴-۷-۰۷ ۰ ۲ ۱۸


امیدوارم همه چیز به خوبی و خوشی پیش بره تا دی ماه داستان رو تموم کنیم.

وسلام.

 


سما نویس ۰۴-۶-۳۱ ۱ ۵ ۱۵

سما نویس ۰۴-۶-۳۱ ۱ ۵ ۱۵


دکمه بی‌خیالی رو با تمام وجودم می‌خوام روشن کنم و فقط به زندگی در لحظه بپردازم،این شکلی که داره جلو میره هر روز دارم بیشتر تو خودم میرم و آب میشم.دیگه نمی‌خوام این شکلی ادامه بدم.می‌خوام در لحظه زندگی کنم حتی اگر قراره فقط یک هفته زنده بمونم.

 


سما نویس ۰۴-۶-۲۹ ۱ ۲ ۱۴

سما نویس ۰۴-۶-۲۹ ۱ ۲ ۱۴


امروز دلت تنگ شده بود که بی‌دلیل پا شدی اومدی بالاسر میزم که بخوای صحبت کنی.شایدم بعدش پشیمون شدی،نمی‌دونم اما هر چی بود به دلم خیلی نشست.می‌بینم که بعضی وقت‌ها داری نگاهم می‌کنی،حواسم بهت هست اما از خودم راضی هستم که به خودم قول دادم بهت فکر نکنم و تو این راه هم موفق بودم،خوشحالم که موفق بودم فراموشت کنم.


سما نویس ۰۴-۶-۰۹ ۰ ۴ ۸۵

سما نویس ۰۴-۶-۰۹ ۰ ۴ ۸۵


فقط می‌دونم تو مسیر درستی افتادی،نوک دماغ رو بگیر و همین رو برو جلو.به خدا توکل کن.دلت به امام حسین گرم باشه.

همین

 


سما نویس ۰۴-۶-۰۴ ۰ ۷ ۴۶

سما نویس ۰۴-۶-۰۴ ۰ ۷ ۴۶


اولین باره که دوست دارم اینجا از کسی حرف بزنم و اسم کاملش رو بیارم اما جلوی خودم رو می‌گیرم.دوست دارم اسمش رو بیارم فقط چون من احساساتی به این آدم نداشتم.مثل دوستم بود،یک رفیق امن که باهاش خیلی خوش می‌گذشت،می‌گفتیم و می‌خندیدیم،یک رفیق که به خیال خودم امن بود،هم‌جنس من نبود و می‌تونستم یک سری از مسائل رو از نگاه یک مرد هم ببینم،کسی که از من بزرگ‌تر بود،مقامش تو سازمان از من بالاتر بود،با من خیلی خوب بود و کنارش من احساس خوبی داشتم و از حرف زدن باهاش لذت می‌بردم.دوست داشتم اسمت رو می‌آوردم و به خودم این تلقین رو می‌کردم که رو به روت نشستم و دارم همه‌ی این حرف‌ها رو به خودت می‌زنم اما این بار هم به مخفف خطاب قرارت میدم،«ب»عزیزم خیلی دلم برای حرف‌زدن‌هامون تنگ شده،برای سر به سر هم گذاشتن‌ها،برای خنده‌هامون،برای وقتی می‌اومدی بالای میزم و فایلی که داشتم روش کار می‌کردم و به هم می‌ریختی،برای زمانی که نظرمون راجع به بچه‌ها رو به هم می‌گفتیم و ریسه می‌رفتیم.دلم برای وقتی که با هم دوست بودیم و بهت حسی نداشتم تنگ شده ب عزیزم.اما تو نامردی کردی،به من حرف‌هایی زدی که نباید،کارهایی کردی که نباید و من رو وابسته‌ی خودت کردی و حالا بعد این همه وقت حس می‌کنم بهت حس پیدا کردم.اما درست زمانی که با هم دعوا کردیم و دوستی‌مون خراب شد.کاش می‌تونستم بهت بگم چه قدر پایان نداشتن رابطه‌ها برام سخت و طاقت فرساست.دلم می‌خواد بیای و با هم حرف بزنیم.تو خودت می‌دونی چی کار کردی که قلب من رو خیلی شکستی اما می‌خوای با بی‌محلی من رو تنبیه کنی؟واقعا چه فکری با خودت کردی که این رفتار رو با من می‌کنی.کاش آنقدر ترس از دست دادن نداشتم که بخوام آدم‌های دوست‌داشتنی زندگیم رو از دست بدم.کاش خدا خودش معجزه کنه،به دلت بندازه بیای و با هم حرف بزنیم و لااقل رابطه رو انسانی و با گفت‌و‌گو تموم کنیم.چون من اینجا دارم له میشم.کاش برگردی تو.


سما نویس ۰۴-۵-۱۷ ۰ ۴ ۲۷

سما نویس ۰۴-۵-۱۷ ۰ ۴ ۲۷


خدا رو شکر که موهبت نوشتن هست،اینکه می‌تونم بنویسم و خودم رو رها کنم.نوشتن باعث تغییر شرایط نمیشه اما لااقل بهت احساس رهایی میده.

دلم می‌خواد برای خدا بنویسم.بهش بگم که ازش دلخورم،بگم حتی اجازه نمیدی بهم گریه کنم مگه این قفل شدگی باید تا کجا ادامه داشته باشه؟میگی نمی‌تونم این آدم‌ها رو داشته باشم؟اوکی.من هم ازت می‌پذیرم اما تو حتی اجازه نمیدی من گریه کنم یا احساساتم رو بروز بدم.من خسته‌ام،دلم گرفته،اما حتی نمی‌تونم تو خلوتم گریه کنم.دوست دارم برای خودم کاری کنم اما شناختی از احساساتی که دارم تجربه می‌کنم،ندارم.

دلم می‌خواد سرکار نرم.برم یه استراحت خوب،دلم یه اتفاق خوب،یه معجزه می‌خواد.

خدایا اگر این اسمش محافظت از منه،من این محافظت رو نمی‌خوام.وقتی هر سال دارم مثل شمع آب میشم و هیچی به هیچی،من این محافظت رو نمی‌خوام.وقتی می‌بینم ناراحتی من براش مهم نیست و دیدش به من دید خوبی نیست اما برای اون نه.دلم می‌خواد یک بار دیگه برای خودم گریه کنم اما توانایی این هم از من گرفتی.دیگه مثل سابق رقیق نمیشم و این بدترین مجازاتی هست که می‌تونی من رو بکنی.قلبم گرفته خدا.مچاله هستم.دلم حال خوب میخواد.دلم میخواد اون هم بیاد ناز من رو بکشه،بگه چی شده،بگه اشتباه کرده و لااقل یک توضیحی بیاره مثل کاری که با «سین»کرد.دوست دارم من هم حس کنم دخترم.خواسته زیادیه؟اگر اسمش محافظته،داره بدتر من رو،روانم رو دچار فروپاشی می‌کنه.

خدایا من باز هم دچار فروپاشی شدم.کاش این شکلی نمیشد.

 


سما نویس ۰۴-۵-۱۳ ۱ ۵ ۲۹

سما نویس ۰۴-۵-۱۳ ۱ ۵ ۲۹


راسته که میگن هر  چی کمتر بدونی راحت تری.البته این اطلاعاتی که به دستم رسید،خود خواسته نبود،خیلی رندوم یکی از بچه ها تو سرکار من رو نشوند و برام تعریف کرد.اینکه آخر هفته چی به سرم گذشت و چه قدر اضطراب رو تحمل کردم بماند چون واقعیت توان بیانش رو ندارم،عاجزم از اینکه بگم چه قدر حالم بده  حس میکنم تاریخ دوباره تکرار شده و باز به این جمله میرسم که تو اگر درست رو پاس نکنی،زندگی انقدر با فرم های مشابه اون درس از تو امتحان میگیره تا بالاخره آدم بشی و درست رو پاس کنی.اما من بعضی وقت ها به این هم شک میکنم چون هر چه قدر بالا پایین میکنم می بینم من جز اینکه بلد نیستم با جنس مخالف چه طوری ارتباط برقرار کنم،کار اشتباه دیگه ای مرتکب نشدم.شاید بگی همین هم گناه نابخشودنی هست،آره می دونم رفیق!اما میخوام بهت بگم من اونها رو مثل دخترها می بینم و همون شکلی طرح رفاقت می ریزم بعدش هم سر همین موضوع صدمه می بینم.چون بلد نیستم مدل پسرونه/مردونه با اونها رفتار کنم.چون نه اونقدر توانایی دارم که کاری کنم که کسایی که دوست شون دارم جذب من بشن،نه اونقدر جذاب هستم که اونها بخوان سمت من بیان.حقیقتاً دیشب به یکی از دوست هام گفتم که انگاری من سیاه لشگر این دنیام.اومدم که زمین خیلی هم خالی نباشه وگرنه هیچ چیز زندگی من شبیه زندگی نرم آدمیزادی نیست.همینی هم که نشون میدم گاهی اوقات واقعیت نداره و فقط تصویری از خودِ رویاییم هست که دارم نمایشش میدم.

توان تعریف جزئیاتی که سرکار افتاده رو ندارم،نمی دونم از کجا شروع کنم،کجا تمومش کنم.فقط میخوام بهتون بگم اضطرابی که داشتم،شدیدتر برگشته،تصوراتم داره برمیگرده و من دوباره رفتم تو همون لوپ بیمار از دست دادن و تنهایی و تپش قلب.دوست ندارم پمپاژ ناامیدی باشم برای هر کسی که من رو میخونه اما من جز اینجا هیچ جای دیگه ای حرف نمیزنم،شاید خیلی شلوغ کنم و بخوام از اتفاقاتی که برام افتاده بگم و سر صدام به قولی زیاد باشه اما حرف دل من رو هیچ کس نمیدونه.برای همین میخوام اینجا بنویسم،از ترس هام بگم،از تنهایی با فشار بیشتری که قراره بهم تحمیل بشه،از تپش قلب،از طرد شدگی،از بی محلی،از اضطراب،از تلاش برای جلب توجه و نادیده گرفتن شدن از طرف اون،اونی که پشت خودش هزار و یک حرف هست اما از توجهی که به من داشت و منی که بانک نوازشیم خالی بود،جذبش شدم.حالا همون طور که تحمیلی جذب شدم،باید تحمیلی هم تنها بمونم چون اون هم با من بد کرد.اما این قفل شدگی لعنتی که نمی دونم سر و کله ی نحسش از کجا پیدا شد نمیذاره حتی من راحت دو قطره اشک بریزم.تمام آخر هفته به آینه زل زدم،خودم رو نگاه کردم،آهنگ های دامبولی مسخره گوش دادم،آهنگ های خیلی غمگین گوش دادم،تا شیش صبح رو تختم به سقف زل زدم،شب ها تا صبح بیدارم موندم و روزها جنینی رو تخت به خودم پیچیدم که فقط بگذره و شنبه بشه که آروم بشم.آخر سر اونی که من رو اذیت کرد و اونی که باهاش رفیق بود،دوباره دوست میشه و این وسط من میمونم.

خدایا من تحمل یک داستان دیگه رو ندارم،در توان من نیست.خودت به خیر بگذرون و بذار من هم حس کنم یک دخترم!برای یک بار هم که شده بذار حس کنم دخترم.این تنها خواسته ی من از تو هست.

پ.ن:لپ تاپی که باهاش تایپ کردم،نیم فاصله رو از من نمی پذیره:)))


سما نویس ۰۴-۵-۱۲ ۲ ۲ ۲۲

سما نویس ۰۴-۵-۱۲ ۲ ۲ ۲۲


۱ ۲ ۳ ۴ ... ۱۷ ۱۸ ۱۹

آماده برای سفر روحی.برای پرواز،برای اوج گرفتن،برای تلاش،برای«رسیدن».برای شکست خوردن و از نو بلند شدن و شروع کردن،برای پذیرفتن خلاهای روحی،برای زشتی ها و زیبایی های دنیوی.برای یکی شدن با خدا.