برای اینکه بتونم از این دوران به سلامت عبور کنم،آنلاین با یک دکتر ارتباط گرفتم و برام قرص تجویز کرد تا یک مدت مصرف کنم.این رو میدونم که یکی از عوارض این قرص های ضد افسردگی و اضطراب اینه که احساساتت رو قفل میکنه.دیگه کمتر از چیزی ناراحت میشی،نمیتونی گریه کنی و وارد یک دوره ی طولانی بی حسی میشی که من این چند وقت اخیر مدام درگیرش بودم.اما راستش بین افسردگی و بی حسی،بی حسی رو انتخاب کردم.
پذیرش یکی از سخت ترین کارهای جهانه.من خسته شدم از پذیرفتن،خسته شدم از اینکه به دلم بگم خب به صلاح نبوده،حتمن قسمتت نبوده،خدا یکی بهترش رو گذاشته کنار.من نمیتونم اینا رو به دلم بگم،نمیتونم خودم رو با این حرف ها راضی کنم.من ازش خواستم بشه،حالا که این شکلی شده میگم من تسلیمم و راضی ام به رضای تو.اما تو هم راضی نباش که من رو تو این حال ببینی،تو هم راضی نباش که جوونی این شکلی بگذره،تو هم راضی نباش من هر روز آب بشم و تو خودم برم،تو هم یک کاری کن برای من.تو خدایی،تو بزرگی.تو برای من یک کاری کن.
انقدر خودم رو آماده کردم که با هر شادی شاد نشم که اگر نشد تو ذوقم نخوره،شرمنده ی خودم شدم.الان نمیدونم منتظرش باشم یا نه؟
همین.
ولسلام.
نظرات (۱)
نا رسته
سه شنبه ۲۸ آبان ۰۴ , ۱۱:۴۷خدا به دادت برسه
سما نویس
۲۸ آبان ۰۴، ۱۴:۳۸