من زیر سقف آسمون زندگی میکنم کنار کتابهای کتابخونم،نوشتهها و سازم.
من زیر سقف آسمون زندگی میکنم کنار کتابهای کتابخونم،نوشتهها و سازم.
میتونم صدای ضربان قلبم رو بشنوم که تند تند میتپه و بهم امان نمیده،ضعف پاهام وقتی میخوام راه برم رو حس میکنم،لرزش دستهام رو میبینم،حال روحیم که هر روز بدتر از دیروز میشه و حالتهای اون موقع هام که ریز و درشت خودشون رو نشون میدن رو میبینم و نمیدونم باید چی کار کنم.فرقم با قدیمتر ها این شده که اون موقعها اگر نمیخواستم خوب بشم،الان نمیدونم چی کار کنم که خوب بشم.
حالم خوب نیست.چرا؟هم میدونم و هم نمیدونم.کلاف زندگی از دستم در رفته.شاید یکی من رو از بیرون ببینه و به نظرش بیاد که زندگی کامل و خوبی نسبت به سنم دارم،یک شرکت خوب کار میکنم،بهترین دانشگاه مملکت،ارشد میخونم و ساز رو نسبتاً حرفهای دنبال میکنم.اینا رو که گفتم تعریف نیست چون میدونم من رو میشناسید و میدونید از چه منظری دارم براتون میگم.چون اصولاً آدم حرف زدن نیستم و الان که کارد به استخونم رسیده دارم برای شما دردِ دل میکنم و از دلمشغولیهام میگم.
ترم سوم ارشدم و ترم آخر.جواب دو تا از امتحانام هنوز نیومده و به شدت نگران نتیجه یکیشون هستم.طوری که از عصری که پیام استاد رو تو گروه دیدم،قلبم به شدت تند میزنه و حالم خیلی بده.انگار دارن تو دلم رخت میشورن و همش میترسم خدایی نکرده نمرهی قبولی نگیرم و این همه تلاشم ثمر نده.چهاردهم همین ماه هم دفاع از پروپوزالم رو دارم که اگر بگم براش حداقل دو ماه هست که شبها نخوابیدم و زحمت کشیدم کم نگفتم،و امروز که تازه کارم به حدی رسیده بود که من رو راضی کرده بود و امیدوار به روز دفاع،استاد درسی که گفتم پیام داد و از پروژهی آخر سال گروه ما کلی ایراد گرفت و من که از قبل هم تحت فشار بودم،حالم بدتر شد و از ظهر تا الان ضربان قلبم آروم نمیشه که نمیشه.شاید تو که میخونی من رو در ذهنت قضاوت کنی که چه لوس که برای نمره این کار رو میکنه.اما باید بگم انقدر نیمه دوم سال اذیت شدم و در تکاپو بودم که اگر تو هم جای من بودی،نگران میشدی و میترسیدی هر چی رشتی پنبه بشه.حالا مشکل اینجاست که با همهی این اوصاف انقدر گره روانی پررنگی اینجا دارم که هر کاری میکنم از خودم راضی نمیشم.مثلا الان چون این ترم نمرههای خوبی نگرفتم،حس میکنم کلاً ارشد خوندنم به چه درد میخوره.و کلن تمام تلاش های یک سال اخیرم رو زیر سوال میبرم و میدونم انقدر در جنگ تن به تن با خودم جلو رفتم و خودم رو زخم و زیلی کردم و مغلوب این من بدتر خودم شدم که اگر درسم هم نمره قبولی بیارم،اگر پروپوزالم هم به بهترین شکل دفاع کنم و تموم بشه باز هم راضی نمیشم و تازه وارد لوپ سرگردان و عصبی و پرخاشگری میشم.از بس که شش ماهه اخیر دور خودم حصار کشیدم،نه جایی رفتم،نه کسی رو دیدم،نه با کسی معاشرت آدمیزادی داشتم.همش سرکار،خونه،دانشگاه.سرکار،خونه،دانشگاه.و خب برای همین هم هست که نگران نتیجه آخر کارم هستم.که محتاجم به دعا در این مورد به شدت.
سرکارم رو دوست ندارم.اما دنیای بزرگسالی به دوست داشتن و یا نداشتن ما کاری نداره و من باید یاد بگیرم بتونم خودم رو با شرایطی که هست،وفق بدم و جلو برم.چون آش کشک خاله هست.درسته محیط مطلوب من رو نداره،درسته من مثل سرکار قبلیم مورد پذیرش و احترام و دوست داشته شدن نیستم،اما باید یاد بگیرم همه جا این شکلی نیست و قرار نیست همه جا من شخص محبوب باشم.آره من پذیرفتم که اشتباه کردم از سرکار قبلیم اومدم بیرون و خودم رو دستی دستی وارد هچل کردم،آره من نباید این کار رو میکردم اما الان اشتباهیه که مرتکب شدم و متاسفانه کاریش هم نمیشه کرد.فقط باید بپذیرم که اشتباه کردم تا بتونم راحتتر با این موضوع کنار بیام.دلم برای رئییس قبلیم کوچک ترین واحد اندازه گیری شده که پرداختن به اون سوژه یک پست جداگانه میطلبه.اما باید بگم دختر جون دفعهی دیگه بیخود میکنی به هوای کمال گراییت،موفقیت،بلند پروازی یا هر چیزی که دوست داری اسمش رو بذاری،به خودت فشار بیاری و به سلامت جسمت لطمه وارد کنی.
قفل شدم.از عید پارسال قفل شده بودم و هنوز ادامه داره.همچنان قفل شدم.نه میتونم گریه کنم،نه بخندم،نه خوشحال میشم و از همه بدتر ایمانم هم قفل شده و این از همه بیشتر من رو نگران میکنه.اینکه انگار دیگه به هیچ چیز اعتقاد ندارم،دستم به دعا کردن نمیره و چیزهایی که خیلی برام اهمیت داشتن و با تمام وجود بهشون اعتقاد داشتم،دیگه انگار رنگی تو زندگی من ندارن.
برام دعا کنید برام،محتاجم به دعا.خیلی سرگردونم.
دیدی بعضی وقتها تو ذهنت با خودت و یک نفر دیگه قرار میگذاری و یک بازه زمانی رو مشخص میکنی که اگر تا اون زمان،فلان شد،معنی "آره"میده و اگر نشد هم که..گنگ صحبت کردم اما مطمئنم منظورم رو متوجه میشی.شده تا حالا تو پلی لیست موزیکهات بری،چشمهات رو ببندی و شانسی یک آهنگ رو انتخاب کنی،بعد بگی اگه فلان خواننده یا فلان آهنگ اومد،معنی"آره"میده و اگر هم نیومد که..میدونم که الان کاملاً متوجه شدی که دارم درباره چه موضوعی صحبت میکنم.من هم با خودم قرار گذاشتم،که اگر فلان شد یعنی "آره" و اگر نشد هم که..
شاید احمقانه به نظر بیاد و فکر کنی که آدمیزاد که نباید زندگی رو این شکلی جلو ببره.میدونم،حق با توست.اما من به این کار اعتقاد دارم،شاید هم عادت دارم،مخلص کلام،با خودم قرار گذاشتم،"نه"معنی داد،منم گذاشتمش کنار.تو بهش بگو یک جور تمرین پذیرش موقعیت.من موقعیت رو پذیرفتم و گذاشتمش کنار،به همین راحتی.
میترسم استفاده زیاد از واژه "دل تنگی"اثرش رو خنثی کنه،میترسم دیگه نتونه حق مطلب رو ادا کنه،میترسم از اینکه من رو یادت بره،میترسم از اینکه دیگه بهم فکر نکنی،میترسم روزهای قشنگی که هر روز کنار هم بودیم رو یادت بره،یادم بره.دلم برات تنگ شده آقای «ب».هر روز هفتهای که گذشت بهت فکر کردم،با هیچ کس بهم اندازه تو خوش نمیگذره.من به اندازه خودم جلو اومدم و سعی کردم متوجهت کنم که دِلُم برات تنگ اومده،منتظرت میمونم و مطمئنم اگر خبری ازت نشه،معنایی نداره جز اینکه تو این شکلی درباره من فکر نمیکنی و به خودم قول میدم که حتی بهت فکر هم نکنم.
.
اما من منتظرم.
نشونهها باهام صحبت میکنن،بدنم باهام صحبت میکنه،کاش به خودم بیام و به حرفشون گوش بدم.
خیلی تلاش کردم که بتونم بعد از اون دوران،همچنان سمای همون روزها برای خودم بمونم،سعی کردم به این باور برسم که طبق گفته اطرافیان،من انسان شاد و پرانرژی هستم،چه در کنار اون جمع باشم،چه نباشم.اما حس میکنم به شکست نزدیکم،انرژیم خیلی کم شده،حوصلهی آدمها رو ندارم،معاشرت مثل سابق برام جذاب نیست،دوست دارم زمان بیشتری توی خودم باشم و همهی اینها برای من مثل روشن شدن یک زنگ خطر میمونه.جمعه با «ف» رفتیم یکجا یک ساعتی نشستیم و با هم قهوه خوردیم.گریه کردم پیشش و راستش بعد مدتها کمی احساس سبکی کردم.اینکه حس کنم دوباره رقیق القلب شدم بهم کمک میکنه که نسبت به عواطفم آگاهی داشته باشم و کمتر اذیت بشم.
.
سرکار جدیدم رو دوست دارم،اندازه سازمان فعلی از قبلی خیلی بزرگتر هست و به تبعش مسئولیتها و سیاستهای رفتاری هم خیلی متفاوت هستند،حجم کاری بالاست اما خب میدونم جایی هست که با سختی به دست آوردم و باید تلاشم رو کنم که با آرامش موقعیتم رو حفظ کنم.همکارهای جدیدم رو هم دوست دارم،آدمهای خوبی به نظر میان.رفتار حرفهای تری از قبلیها دارن اما خب سطح طنز همکارهای قدیمم در لیگ دیگهای هست.
.
دلم برات تنگ شده.به اندازه تمام روزهایی که با هم بودیم،دلم برات تنگ شده،برای حرف زدنهامون،نگاه کردنهامون به همدیگه،برای خندههای از ته دلم که فقط با تو تجربشون کردم،برای عشقی که ازت میگرفتم،برای سمایی که تو از سالهای دور برام پیدا کردی،برای درد دلهامون،برای حرفهایی که فقط به تو میزدم،برای بوی ادکلنت که عاشقش بودم،برای شوخیهامون،برای اون عشقی که بین مون بود،دلم برای خودم وقتی در کنار تو بود،تنگ شده.میترسم از اینکه دیگه نبینمت،میترسم از من کینه داشته باشی،میترسم نتونم هیچ وقت یک دل سیر باهات صحبت کنم،میترسم دیگه در کنارت چای نخورم،میترسم پاییز امسال هم تموم بشه و خبری ازت نشه.کاش بدونی که من منتظرتم.
.
پایان نامه؟به قول استاد پایان چه نامهای؟
اضافه وزن پیدا کردم،پاییز و زمستون فشردهای در پیش دارم.باید در خرج کردن با احتیاط بیشتری عمل کنم،باید بتونم با آرامش پروپوزالم رو شروع کنم،باید بتونم هر روز یک قدم به سمت حال بهتر خودم گام بردارم،باید شرایط الان رو بپذیرم و با آرامش بیشتری به سمت کارهای موردعلاقم که حالم رو خوب میکنند،پیش برم.
راستش این اضافه وزن،تاثیر منفی روی احوالاتم گذاشته و میخوام هر طور که شده تا پایان ماه وزنم رو کم کنم و اگر بتونم تا شب یلدا بیشتر هم وزن کم کنم،حس بهتری خواهم داشت.برنامهی خیلی فشردهای دارم وگرنه اگر میتونستم طوری تنظیم کنم که دوباره بتونم پیاده روی مستمری داشته باشم،خیلی حس بهتری پیدا میکنم.برای همین به همین پیاده رویهای میان راه بسنده میکنم.
.
دوستان دعا بفرمایید من زودتر موضوع پیدا کنم:)
کاملاً میپذیرم که مقصر اصلی من هستم.تو از دست من ناراحت شدی.حق هم داری.من کار خوبی نکردم،دلت رو شکوندم و تو سزاوار این رفتار حداقل از جانب من نبودی.تو برای من خیلی عزیزی.من اشتباه کردم،نباید پشت تلفن اون شکلی صحبت میکردم،میترسم از اینکه تلفن قطع نشده باشه و تو شنیده باشی من چی گفتم،نتونستم عصبانیتم رو کنترل کنم،وای خیلی خراب کردم.به هر سمت نگاه میکنم یادم میاد چه خراب کاری هایی کردم و از خودم بیزار میشم.ازت معذرت خواهی کردم،امیدوارم جواب پیامم رو بدی،تا الان یادم نمیاد که آنقدر زمان ببره تا بخوای جواب من رو بدی.حالم خوب نیست از کار بدی که کردم.بیا جوابم رو بده تا سعی کنم عذرخواهیم رو بپذیری و قانعت کنم.
باید جواب اشتباهم رو بدم.
وقتی اسمت رو بالای صفحهی گوشیم دیدم،وقتی دیدم نوشتی دلم برات تنگ شد سمای عزیزم،وقتی دیدم هنوز هم من رو به یاد داری،عمیقن احساس خوشبختی کردم.قبل از اینکه پیامت رو باز کنم و کامل بخونم که برام چی نوشتی،از شوق بود؟نمیدونم،از اینکه بعد از مدتها یک احساس شیرین قدیمی رو تجربه میکردم؟نمیدونم اما به خودم اومدم و دیدم که بعد از مدتها تونستم یک دل سیر گریه کنم.از اون جنس گریههایی که بعدش احساس سبکبالی داری،احساس آرامش میکنی و با جهان در صلح میشی.
بلد نیستم این رابطه رو چه طوری حفظ کنم،غرور دارم؟قبول.اما واقعیت این هستش که من حفظ کردن روابطی که با طرف مقابل صمیمیت زیادی ندارم یا چیزی در رابطه وجود داره که احساس کنم اون نسبت به من در موقعیت بالاتری قرار داره،بلد نیستم.اما قدمهای کوچکی برمیدارم که این رفاقت رو از دست ندم،چون میدونم که تو هم من رو رفیق خودت میدونی و هنوز هم دوستم داری.
کاش شرایطی فراهم بشه که تو چشمات نگاه کنم و بگم کاری که تو در خوب کردن حال من کردی،هیچ روانشناسی با هیچ روش درمانی در این فرصت کوتاه نمیتونست انجام بده و تا اینجای زندگی سما،تو بهترین آدمی هستی که ملاقاتش کرده،آقای «ب» عزیزم.
پیرو مطلب قبلی،باید بگم که نسبت به نوشتن حساس شدم.خیلی با خودم فکر کردم و به یاد آوردم زمانی که هنوز دغدغه کار نداشتم،سبک زندگی بهتری داشتم.بهتر نه به این معنا که الان سبک زندگی خوبی ندارم،بیشتر به این معنا که به سمایِ درونم نزدیکتر بودم و نزدیکی به اصل وجود به معنای حالِ بهتر هست.
من از یک چیزی خیلی میترسم و اون«سطحی شدن»هست.من از سطحی شدن واهمه دارم.از اینکه کم کم به خودم بیام و ببینم که دغدغه های زندگی بزرگسالی من رو تا مرز ابتذال کشیدند.این حرف هایی که اینجا میزنم،اگر جای دیگه ای عنوان کنم،هزار و یک جور دیگه ای معنا میشه.ممکنه آدمها فکر کنند من ادا درمیارم و دلسردتر میشم.اما اینجا میتونم با خیال راحت درباره این مسائل صحبت کنم چون می دونم آدم هایی خواننده های من هستند که شبیه به من فکر میکنند.
فکر می کنید برای جلوگیری از سطحی شدن چه کارهایی میشه انجام داد؟من فکر میکنم موبایل،چرخ زدن های بیهوده در بستر فضای مجازی،توجه مستمر و تمرکز رو از ما میگیره و وقتی این موضوع ادامه دار میشه،کم کم قدرت تفکر هم ازمون گرفته میشه و به انحطاط خودمون نزدیک تر میشیم.ببین من میدونم که نمیشه به طور کامل جلوی این موضوع رو گرفت.یعنی نمیتونیم وارد غار خودمون بشیم و با زمانه ی خودمون پیش نریم.اصلاً یکی از ویژگی های انسان عاقل پیش روی با زمانه ی خودش هست.اما حالا چه طور میشه از این موضوع بهترین استفاده رو کرد؟
من واقعاً به تغییر این موضوع احتیاج دارم،از تغییر رادیکال این سبک زندگی که ما رو توی لوپ سطحی شدن میندازه احتیاج دارم.فکر میکنم به شدت احتیاج دارم زمان بندی مناسبی برای زندگیم انجام بدم،مشابه همون کاری که سال های دبستانم انجام میدادم و ازش خیلی هم خوب نتیجه می گرفتم.نوشتن شاید بتونه من رو نجات بده و البته درس خوندن،تحقیق کردن و کتاب خوندن.من با اینهاست که حالم خوب میشه و میتونم برگردم به رسالت وجودیم.بچه ها من احساس میکنم اگر این وضعیت ادامه پیدا کنه،خلاقیتی دیگه برای انسان باقی نمی مونه.از انسانی هم که قدرت خلاقیتش گرفته بشه،دیگه چیزی می مونه؟
پ.ن:دوستان رعایت نکردن نیم فاصله رو به من ببخشید با کیبورد جدیدی نوشتم،به زودی ویرایش میکنم.
سما فقط با نوشتن هست که احساس مفید بودن داره.هر موفقیتی هم که به دست بیاره براش با موفقیت نوشتاری برابری نمیکنه.انگار رسالتش در دنیا رو نوشتن بدونه اما زندگی ماشینی،تحصیلات تکمیلی،ساز زدن و سرکار بهش این اجازه رو نمیده.از این موضوع اصلا رضایت نداره و نمیدونه برای مدیریت زمانش باید چه کار کنه.سما به برنامهریزیهای عالیش معروفه اما الان چند وقتیه که انگار این قابلیت رو از دست داده.
الان اون جمله که میگه:<<آدمها به میزانی که از رسالتشون در این دنیا فاصله میگیرن،اندوهگین میشن.>>چه معنایی میده.از دور به نظر میاد که زندگی موفقی دارم،همین هم هست البته و خدا رو شکر اما چیزی که به من احساس رضایت عمیق میده،چیزی نیست جز نوشتن.
اینجا نوشتم که خودم رو متعهد بدونم به اینکه نوشتن رو دوباره از سر بگیرم و اینجا وضعیتم رو به روز رسانی کنم.
آماده برای سفر روحی.برای پرواز،برای اوج گرفتن،برای تلاش،برای«رسیدن».برای شکست خوردن و از نو بلند شدن و شروع کردن،برای پذیرفتن خلاهای روحی،برای زشتی ها و زیبایی های دنیوی.برای یکی شدن با خدا.