وقتی از سرما دندونهامون به هم میخورد و کوله پشتی های سنگینمون رو مجبور بودیم از سه طبقه بالا ببریم و استرس امتحانای کلاسی خانم«ف»رو داشتیم که هر دفعه بیشتر از دفعهی قبل غافلگیرمون میکرد،تنها پناهگاه مون نمازخونهی مدرسه بود.دههی اول محرم خیلیهامون به شوق نمازخونه به مدرسه میاومدیم.نمازخونه از جمعیت پر میشد بدون اینکه حتی یک نفر کسی رو مجبور به حضور بکنه.همهی بچهها از روی عشق میاومدن دور هم مینشستن و سعی میکردن تا قبل از اینکه زنگ بخوره،با هم زیارت عاشورا بخونن.دور هم جمع میشدیم و از ته قلبمون امام حسین رو صدا میزدیم.بعد یکی از بچهها که صدای خوبی داشت،نوحهای قدیمی رو میخوند و ما باهاش تکرار میکردیم.آخر سر هم همگی بلند میشدیم و دستامون رو به سوی آسمون میبردیم و با هم دعا میکردیم.اول همهی دعاها بعد از سلامتی تکتک اعضای مدرسه و خانوادههاشون،دعا برای موفقیت کنکوریهامون بود.همیشه میگفتیم خدایا خستگی رو تو تن بچههامون نذار.همیشه برایِ موفقیتشون دعا میکردیم.بعد هم که محفلمون تموم میشد،هر کسی کوله پشتیش رو برمیداشت و از نمازخونه خارج میشد.وقتی دنبال لنگهکفشهامون بودیم تا زودتر بپوشیم و بریم سر کلاس،خانم «صاد»دنبالمون میاومد که مبادا یادمون بره شیرکاکائوی داغی که صبح یکی از مامانها زحمتش رو کشیده بود،برنداریم.اون شیرکاکائوها مزهی بهشت میداد.اون محرمهای مدرسهمون مزهی بهشت میداد.اصلاً انگار تو همون روزها بود که من یک دل نه صد دل عاشق امام حسین شدم.حاجتم هم تو همون نمازخونهی مدرسه گرفتم.وقتایی که دستمون رو روی قلبمون میذاشتیم و یکصدا امام حسین رو صدا میزدیم،همون لحظه که یکقطره اشک از گوشهی چشمم افتاد.آره من تو همین لحظات بود که حاجتم رو گرفتم و تاابد مدیون امام حسین میمونم.
آقای «دال»،دبیر دینیمون همیشه میگفت:«آخه من نمیدونم نماز خونه یک مدرسه چی داره که آدم دلش نمیخواد ازش بره بیرون.عجیبه اصلاً انرژی اینجا.خیلی عجیب.»
پ.ن:من انسان مذهبی نیستم.من فقط خیلی عاشق«امام حسین»هستم،خیلی زیاد.