a بایگانی مهر ۱۴۰۴ :: از بندگی زمانه آزاد تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
به زودی حالمان خوب می‌شود.


۶ مطلب در مهر ۱۴۰۴ ثبت شده است

عین عزیزم چهارشنبه‌ی هفته پیش متوجه شدم که عاشقت شدم،تمام آخر هفته به تو فکر کردم،به مکالمه‌ی بین مون که عادی نبود،به حرف‌هایی که بهم زدی و دلم لرزید.عین عزیزم من مدت‌هاست که پیش خودم این احساس رو سرکوب کردم که یه جا سرباز نکنه اما عاقبت شکست خوردم و به خودم اومدم و دیدم که عاشقت شدم،من میترسیدم از اینکه عاشقت بشم،میترسیدم که دوباره نقطه سر خط بشم و برگردم به سال نود و نه.

عین عزیزم من همه چیز رو خراب کردم،اعترافش پیش خودم هم سخته اما باید بگم من اونی بودم که خراب کاری کرد چون من بلد نیستم آدمهایی که دوست دارم رو حفظ کنم،من استاد خراب کردنم.عین عزیزم من به شدت پشیمونم و بلد نیستم کاری کنم که دوباره تو رو به دست بیارم.هر روز صبح که از خواب بلند میشم دنبال نشونه‌هایی از تو می‌گردم.دلم برات به شدت تنگ شده،تا به امروز که از خدا عمر گرفتم یادم نمیاد که روم شده باشه از خدا آدمی رو آرزو کنم اما من تو رو از خدا آرزو کردم.چون از چهارشنبه پیش که باهات صحبت کردم آرامشی از زندگیم رفت که شاید تا دوباره باهات مکالمه نکنم،اون آرامش برنگرده.

عین عزیزم شاید اشتباه فکر میکنم اما چیزی از درون به من میگه تو هم نسبت به من بی احساس نیستی اما تو هم مثل من غد و یک دنده ای.عین عزیزم از خدا خواستم که برگردی و با هم رابطمون رو بسازیم،از خدا خواستم که خودش پادرمیونی کنه و تو رو به من برگردونه،بهش گفتم خواسته‌ی من رو با صلاح خودش یکی کنه،من تو رو از خدا خواستم اما بهش گفتم اگر ما قسمت هم نیستیم به من قدرتی بده که بتونم از تو عبور کنم.من در دوران ثبات نیستم و هر محرکی می‌تونه من رو از پا دربیاره.اینکه رابطم با تو هم این شکلی ناتموم و نافرجام بمونه هم به من لطمه میزنه.

چند روز هست که خواب و خوراک از من گرفته شده،درد رحمم شروع شده و شب و روزم قاطی شده،عین عزیزم شاید به ذهنت خطور هم نکنه که من از دوریت چه قدر در استیصالم.

خیلی دعا کردم،هر چی به ذهنم رسید خوندم که به خدا نزدیک تر بشم فقط برای اینکه شاید صدام بالا بره و به گوش خدا برسه.حس میکنم صدام رو نمیشنوه.وگرنه باید این همه دست و پا زدن من رو میدید.کاش ببینه من رو،بشنوه و اجابت کنه.من به دعا احتیاج دارم،به دعای یک آدم مسلمون که صداش به گوش خدا برسه و من رو نجات بده.خدا هیچ آدمی رو پیش دلش شرمنده نکنه.

اولاش از این احساس شرم داشتم اما بعدش دیدم عاشق شدن از شرم به دوره.من چرا باید از علاقه‌ای که در من به وجود اومده شرمیگن باشم؟مگه من چه کار خطایی ازم سر زده که باید این احساس رو داشته باشم؟

پ.ن:میشنوی؟اگر میشنوی و میبینی برای این جوون خاورمیانه ای قدمی بردار.

اصلاً تو از کجا یک دفعه سر و کلت پیدا شد؟


سما نویس ۰۴-۷-۲۰ ۲ ۲ ۵۵

سما نویس ۰۴-۷-۲۰ ۲ ۲ ۵۵


یکسال گذشته که من نتونستم گریه کنم و دیشب با خودم فکر کردم که اگر می‌تونستم گریه کنم چه قدر از بار غم روی سینم کم میشد اما نمی‌تونم،دریغ از یک قطره اشک.چند روز پیش به قیافه‌ی خسته‌ی خودم تو آینه نگاه کردم و گفتم کم‌ترین حق من این بود که بتونم بنشینم و یک دل سیر گریه کنم.نه که دردی رو دوا کنه اما لااقل کمی سبک می‌شدم.امروز رفتم تو دستشویی شرکت و محکم آب ریختم رو صورتم و از خدا گلایه کردم.گفتم تو حتی یک گریه خشک و خالی هم از من دریغ کردی و نعمتش رو ازم گرفتی و من و با یک کوه احساسات سرکوب شده تنها گذاشتی.تو راه برگشت خونه به این فکر می‌کردم که خدا برای جوون‌ها باید بیشتر خدایی کنه،باید بزرگ‌تری کنه اما من حس میکنم بزرگ‌تر ندارم.دلم شکسته و حس می‌کنم مسبب تمام این اتفاقات خودمم،احساساتم خیلی بالا پایین شده و هیچ اتفاق مسرت بخشی تو زندگیم نیفتاده.انگار خدا رهام کرده باشه.نمی‌خوام کفر بگم اما دلم می‌خواد خودش بهم یک حال اساسی بده.یعنی من چی کار کردم که از همه چیز محرومم کرده.از یک گریه ساده تا....

این سه نقطه رو دوست ندارم پر کنم چون بهم احساس شرم میده،من رو از درون میشکنه و انرژی نداشته‌ی من هم ازم میگیره.

خدایا دلم نمیخواد بهت بگم بهم قدرت بده که بتونم بپذیرمش چون من از پذیرفتن خسته‌ام.نمیخوام پررو باشم اما به نظرم خودم بنده‌ی خوبی در درگاهت بودم و لایق این هستم که بخوام ازت به حرفم گوش بدی.پس من رو با همه‌ی خطاهام بپذیر و یک بار بهم گوش بده ببین دردم چیه.خیلی گناه دارم من.چه طور دلت میاد من این شکلی آّب بشم؟کجاست اون سمایی که می‌شناختیش؟من همون سمای سابقم؟چی ازم مونده جز ناامیدی و بی‌قراری و غم؟چی ازم مونده جز یک دنیا سرخوردگی؟نذار سرخورده بشم،خودت دستم رو بگیر.بشنو صدای من رو.با تمام عجزی که تو سینم جمع شده باهات حرف می‌زنم،با تمام غم رو سینم که قطرش داره بیشتر و بیشتر میشه.با دست لرزون و چشمی که خشک شده.تو می‌دونی من از چی حرف میزنم.بهم خیر برسون.من بهش نیاز دارم.به سوالات ذهنم جواب بده.امروز میم می‌گفت سر داستانی مامانش ختم صلوات نذر کرده و یک هفته نشده که حاجت گرفته.من باید چی کار کنم که تو بشنوی من رو؟بشنو من رو،اجابت کن من رو.حالم خوب نیست.


سما نویس ۰۴-۷-۱۵ ۲ ۱ ۲۰

سما نویس ۰۴-۷-۱۵ ۲ ۱ ۲۰


قبل تر ها که سنم کمتر بود،با خاورمیانه ای بودنم شوخی میکردم و جدیش نمی گرفتم اما هر چی سنم رفت بالا بیشتر از قبل تاثیرش رو  توی زندگیم دیدم،بدترین صدمه ای که به من زد این بود که از یک سنی به بعد تاثیرش در زندگی شخصیم به قدری بالا رفت که من رو فشل کرد و در یک بلاتکلیفی فشرده ای گذاشت.از یک جایی به بعد خیلی از کارهایی که تا قبلش انجام می دادم برای من بی معنی شد،مهم ترینش برنامه ریزی کردن برای زندگی بود.انگار از یک جایی به بعد دیگه نتونستم برای زندگیم برنامه ریزی کنم و شوق زندگیم از بین رفت.امروز صبح با خودم فکر کردم که خیلی از خود واقعیم دور شدم و باید هر شکلی که میتونم خود واقعیم رو به خودم برگردونم تا دوباره بتونم سرپا بشم اما خب انگیزم خیلی کمه.اوضاع باعث میشه انگیزه من کم و کم تر بشه و نتونم برای آیندم تصمبم بگیرم و برنامه ربزی کنم.

.

اسمش عشقه یا کشش؟نمیدونم.یه قرارمدارهایی با خودم گذاشتم که اگر بشه میام و ازش صحبت میکنم.فعلاً در حالت ثبات نیستم و خیلی اوضاع بر وفق مراد نیست.اما چی میشه بالاخره تو کوچه ما هم عروسی بشه؟


سما نویس ۰۴-۷-۱۵ ۱ ۱ ۲۱

سما نویس ۰۴-۷-۱۵ ۱ ۱ ۲۱


«و اوست که شب را برای شما پوشش، و خواب را مایه استراحت و آرامش، و روز را [زمان] پراکنده شدن [جهت فعالیت و کوشش] قرار داد.»

خدا شب را برای آرامش آفرید،اما من از شب واهمه دارم،از وقتی جنگ شد از شبها می ترسم و خواب راحت ندارم.هر شب از ترس اتفاقی خوابم نمی برد،از احتمال جنگ دوباره،از احتمال زلزله،از احتمال انفجار،از احتمال رخ دادن همه ی اون صداهای وحشتناک که خدا از باعث و بانیش نگذره،از ترس فردا که قراره دلار چند بشه،از ترس اینکه  فعال شدن مکانیزم ماشه چه تاثیری تو زندگی ما داره،از ترس از دست دادن،نیست و نابود شدن و از ترس و از ترس و از ترس هزار و یک چیز من مثال سابق خوابم نمیبره و یک لحظه چشم هام رو با آرامش روی هم نمیگذارم.

خدایا،حق این روزهای ما این نیست،همه ی این روز و شب هایی که با ترس و اضطراب میگذره،جوونی ماست،خودت به داد ما برس.من هیچ راهی جز تو رو بلد نیستم،همه ی این مسیرها به تو ختم میشه،به دلم آرامش بده،بتونم شب رو استراحت کنم و روز کار کنم و سرم به زندگی خودم باشه.بتونم حداقل این امنیت روانی رو داشته باشم که دست کم برای یک هفته زندگیم برنامه ریزی کنم،خدایا خودت به دلم صبر بده که اگر قراره اوضاع طوری پیش بره که بر وفق مرادم نباشه،من توانایی تحملش رو داشته باشم.بهم کمک کن این بی انگیزگی که بعد از جنگ سراغم اومده رو بذارم کنار و بتونم دوباره شروع کنم.خودت به دادم برس که کسی جز تو نیست.اگر اون آدم قسمت من نیست،حُبِش رو از دلم بردار و کاری کن بتونم راحت فراموشش کنم اما اگر برای من خیر هست،راه رو برام هموار کن و تو این روزهای تاریک و سیاه،نوری رو به زندگیم بتابون و بگذار من هم احساس آدمیزادی کنم.

.

باقیش بمونه برای بعد


سما نویس ۰۴-۷-۱۲ ۰ ۲ ۱۶

سما نویس ۰۴-۷-۱۲ ۰ ۲ ۱۶


اصلاً هر چی تو بگی قبول ولی حق من دست کم این بود که بتونم برای خودم،برای این غمی که رو دلم نشسته بنشینم و یک دل سیر گریه کنم.اما من حتی نمی‌تونم یک قطره اشک بریزم،حق من این بود یک آهنگ گوش بدم و بگم آخیش سبک شدم اما نمی‌تونم احساسی رو تجربه کنم.

من شدم نظاره‌گر این زندگی و گذرانش رو می‌بینم.نمیتونم هیچ حسی رو تجربه کنم و قفل شدم.

حق من این نبود،بود؟

دوست دارم با یک اتفاقی خوشحالم کنی.همون که خودت می‌دونی.تا کی به دلم بگم لابد به صلاح نبوده؟تا کی خودم رو آروم کنم؟تو بهم بگو.تا کی؟

اگر چیزی یا کسی قسمت من نیست حُبِش هم از وجودم بردار.تا کی بنشینم و حسرت بخورم و بیشتر تو خودم برم؟

من قبل از جنسیتم یک انسانم.قبول.ولی این روزها خیلی به زن بودنم برخورده.پس من کجای این داستانم؟تو خوب می‌دونی من از چی حرف می‌زنم.از بغض‌های خورده شده،از شب‌های تا صبح بیدار و سرگردون،از درد و ضعف جسمی،از قفل شدگی،از حس شرم،از دختری که فقط در ظاهر می‌خندید،از افسردگی تا مغز استخون،از سمایی که به همه چیز و همه کس شک داره.تو کمک کن.اگر تو کمک نکنی کی دستم رو بگیره؟


سما نویس ۰۴-۷-۱۰ ۱ ۱ ۱۳

سما نویس ۰۴-۷-۱۰ ۱ ۱ ۱۳


خدا باید یه شکل دیگه برای آدم های تنها بزرگی کنه،آدم هایی که عاشقن اما نمیتونن بروز بدن،آدم هایی که حس دوست نداشته شدن و طرد شدگی دارن،همونا که حس میکنن ممکنه هیچ وقت از ته دل دوست داشته نشن یا خواسته نشن.

من میگم خدا باید بزرگی کنه و خودش پادرمیونی کنه این طور وقت ها.میگم همه چیز رو این طور وقت ها طوری باید بچینه که از ته ته دل مون خوشحال بشیم.خدایا من الان میخوام تو برام بزرگی کنی و همه چیز رو طوری پیش ببری که ته دلم بگم آخیش.همون که قبلاً بهت گفتم،گفتم دلم میخواد حس کنم که من هم یک دخترم،با تمام نیازهایی که یک دختر داره و اگر برطرف نشه،پژمرده میشه.پس من میخوام تو برام دست به کار بشی،همین.

دوستت دارم.

پ.ن:انقدر حرف برای گفتن دارم که به زودی می نویسم.


سما نویس ۰۴-۷-۰۷ ۰ ۲ ۱۲

سما نویس ۰۴-۷-۰۷ ۰ ۲ ۱۲


آماده برای سفر روحی.برای پرواز،برای اوج گرفتن،برای تلاش،برای«رسیدن».برای شکست خوردن و از نو بلند شدن و شروع کردن،برای پذیرفتن خلاهای روحی،برای زشتی ها و زیبایی های دنیوی.برای یکی شدن با خدا.