عین عزیزم چهارشنبهی هفته پیش متوجه شدم که عاشقت شدم،تمام آخر هفته به تو فکر کردم،به مکالمهی بین مون که عادی نبود،به حرفهایی که بهم زدی و دلم لرزید.عین عزیزم من مدتهاست که پیش خودم این احساس رو سرکوب کردم که یه جا سرباز نکنه اما عاقبت شکست خوردم و به خودم اومدم و دیدم که عاشقت شدم،من میترسیدم از اینکه عاشقت بشم،میترسیدم که دوباره نقطه سر خط بشم و برگردم به سال نود و نه.
عین عزیزم من همه چیز رو خراب کردم،اعترافش پیش خودم هم سخته اما باید بگم من اونی بودم که خراب کاری کرد چون من بلد نیستم آدمهایی که دوست دارم رو حفظ کنم،من استاد خراب کردنم.عین عزیزم من به شدت پشیمونم و بلد نیستم کاری کنم که دوباره تو رو به دست بیارم.هر روز صبح که از خواب بلند میشم دنبال نشونههایی از تو میگردم.دلم برات به شدت تنگ شده،تا به امروز که از خدا عمر گرفتم یادم نمیاد که روم شده باشه از خدا آدمی رو آرزو کنم اما من تو رو از خدا آرزو کردم.چون از چهارشنبه پیش که باهات صحبت کردم آرامشی از زندگیم رفت که شاید تا دوباره باهات مکالمه نکنم،اون آرامش برنگرده.
عین عزیزم شاید اشتباه فکر میکنم اما چیزی از درون به من میگه تو هم نسبت به من بی احساس نیستی اما تو هم مثل من غد و یک دنده ای.عین عزیزم از خدا خواستم که برگردی و با هم رابطمون رو بسازیم،از خدا خواستم که خودش پادرمیونی کنه و تو رو به من برگردونه،بهش گفتم خواستهی من رو با صلاح خودش یکی کنه،من تو رو از خدا خواستم اما بهش گفتم اگر ما قسمت هم نیستیم به من قدرتی بده که بتونم از تو عبور کنم.من در دوران ثبات نیستم و هر محرکی میتونه من رو از پا دربیاره.اینکه رابطم با تو هم این شکلی ناتموم و نافرجام بمونه هم به من لطمه میزنه.
چند روز هست که خواب و خوراک از من گرفته شده،درد رحمم شروع شده و شب و روزم قاطی شده،عین عزیزم شاید به ذهنت خطور هم نکنه که من از دوریت چه قدر در استیصالم.
خیلی دعا کردم،هر چی به ذهنم رسید خوندم که به خدا نزدیک تر بشم فقط برای اینکه شاید صدام بالا بره و به گوش خدا برسه.حس میکنم صدام رو نمیشنوه.وگرنه باید این همه دست و پا زدن من رو میدید.کاش ببینه من رو،بشنوه و اجابت کنه.من به دعا احتیاج دارم،به دعای یک آدم مسلمون که صداش به گوش خدا برسه و من رو نجات بده.خدا هیچ آدمی رو پیش دلش شرمنده نکنه.
اولاش از این احساس شرم داشتم اما بعدش دیدم عاشق شدن از شرم به دوره.من چرا باید از علاقهای که در من به وجود اومده شرمیگن باشم؟مگه من چه کار خطایی ازم سر زده که باید این احساس رو داشته باشم؟
پ.ن:میشنوی؟اگر میشنوی و میبینی برای این جوون خاورمیانه ای قدمی بردار.
اصلاً تو از کجا یک دفعه سر و کلت پیدا شد؟