روزهای عجیبی رو داریم میگذرونیم،داشتم فکر میکردم من به این سن کمم همه چیز رو دیدم.این بلاتکلیفی که این روزها تو زندگی هممون هست واقعاً داره همه ی ما رو از پا درمیاره.انگار هیچ وقت برنامهریزی در این جغرافیا معنا نداره.هر شب که میخوابی نمیدونی فردا چی در انتظارته.هر روز یک مانعی برای زندگی کردن پیش راهت وجود داره و این موانع بزرگ و بزرگ تر هم میشه.روزهایی هم که مانعی نیست،وحشت این رو داری که فردا قراره چه اتفاقی رخ بده و باز این زندگی که لنگ میزنه رو کامل فلج کنه.
حالم خوب نیست و میدونم حال همه ی مردم مثل منه.دوست داشتم بیام و این آخر هفته از آنچه بر خودم گذشت بگم،از دردهایی که تحمل کردم،از رنج ها،از چیزهایی که مثل خره به جونم افتاده و امونم رو بریده،از آرزوهام بگم،از شوقی که برای پایان نامه نوشتن داشتم،از ویولنم،از اینکه بعد مدت ها تونستم تو یک هفته کتاب بخونم اما این روزها نوبت من و ما نیست.انگار دیگه آخر الزمونه و این تلاش های کوچک برای بقا هم بیهودست.باید همه چیز رو به دست زمان سپرد.
سر نماز از خدا خواستم.خواستم همون چیزی که همهی ما میخوایم..یا علی مددی!
پ.ن:به امید روزهایی که بتونیم از زندگی بنویسیم.
یا علی.