a بایگانی دی ۱۴۰۴ :: از بندگی زمانه آزاد تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
به زودی حالمان خوب می‌شود.


۲ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

روزهای عجیبی رو داریم میگذرونیم،داشتم فکر میکردم من به این سن کمم همه چیز رو دیدم.این بلاتکلیفی که این روزها تو زندگی هممون هست واقعاً داره همه ی ما رو از پا درمیاره.انگار هیچ وقت برنامه‌ریزی در این جغرافیا معنا نداره.هر شب که میخوابی نمیدونی فردا چی در انتظارته.هر روز یک مانعی برای زندگی کردن پیش راهت وجود داره و این موانع بزرگ و بزرگ تر هم میشه.روزهایی هم که مانعی نیست،وحشت این رو داری که فردا قراره چه اتفاقی رخ بده و باز این زندگی که لنگ میزنه رو کامل فلج کنه.

حالم خوب نیست و میدونم حال همه ی مردم مثل منه.دوست داشتم بیام و این آخر هفته از آنچه بر خودم گذشت بگم،از دردهایی که تحمل کردم،از رنج ها،از چیزهایی که مثل خره به جونم افتاده و امونم رو بریده،از آرزوهام بگم،از شوقی که برای پایان نامه نوشتن داشتم،از ویولنم،از اینکه بعد مدت ها تونستم تو یک هفته کتاب بخونم اما این روزها نوبت من و ما نیست.انگار دیگه آخر الزمونه و این تلاش های کوچک برای بقا هم بیهودست.باید همه چیز رو به دست زمان سپرد.

سر نماز از خدا خواستم.خواستم همون چیزی که همه‌ی ما میخوایم..یا علی مددی!

پ.ن:به امید روزهایی که بتونیم از زندگی بنویسیم.

یا علی.

 


سما نویس ۰۴-۱۰-۲۰ ۱ ۳ ۱۳۳

سما نویس ۰۴-۱۰-۲۰ ۱ ۳ ۱۳۳


دیروز که دکتر گفت مویرگ های چشمت از شدت استرس،اسپاسم شده و دیدت نسبت به کسایی که هم شماره ی تو هستند خیلی کمتره واقعاً به خودم اومدم و فکر  کردم چه ها که با خودم نکردم که به چشمِ عزیزم آسیب وارد کردم.بعدش رفتم شرکت چون آخرین روز سال مالی بود و حضورم واجب بود،وقتی بقیه رفتن ناهار ترجیح دادم تا اونها نیومدن برم نماز و راستش بعد از خیلی مدت وقتی به رکعت سوم رسیدم گریم گرفت،نه برای چشم هام که خیلی طبیعیه با این حجم کاری که من میکنم ضعیف باشه و اصولاً ضعیف شدن چشم خیلی مساله ی ممهمی نیست،برای التهاب مویرگ هام هم ناراحت نبودم حتی،دلم برای اون استرس هایی که حمل می کنم سوخت.فشارهایی که بخشیش دست خودمه و میتونم مدیریت کنم که به یک تعادلی در زندگیم برسم و بخش عمده ایش دست خودم نیست،گریم گرفت چون تازه این استرس های پنهان زیادی که امروز دارم،بهترین ورژن من هست چون هر روز داروی ضد افسردگی و خواب مصرف میکنم فقط برای اینکه بتونم شب ها آروم بخوابم و روزها بتونم مثل آدمیزاد باشم.مدتی بود خوردن قرص رو متوقف کرده بودم اما بعد از داستان«عین»دیگه نتونستم ادامه بدم  و همون روز مجازی با یک خانم دکتر ارتباط گرفتم و ایشون برام قرص تجویز کرد که الحق بهتر از دکتر قبلی هست.

دیروز تو راه دکتر داشتم با «پ» حرف میزدم و میگفتم من نسبت به وقایغ اخیری که اتفاق افتاده و یا احتمال داره رخ بده،کاملاً سِرم.انگار دیگه برام چیزی مهم نیست و من بی تفاوتم و تسلیم.سه تا دلیل برام قطار کرد که یکی از یکی درست تر بود.می گفت تو خیلی کار میکنی و طبیعی هم هست آدمی زاد وقتی زیاد کار میکنه مغز ناخودآگاه کمتر وقت میکنه به موضوعات دیگه هم همزمان فکر کنه اون هم من که کارم سنگین هست و همیشه باید کاملاً هوشیار باشم،می گفت ما ده سال هست که با هم دوستیم و تو همه چیز رو تو خودت میریزی و بعد دقیقاً بگو توقع چی داری وقتی همه احساساتت رو سرکوب میکنی و هیچ وقت بروز نمیدی.

آخرش هم از «عین»گفت.راست میگه منتهی من همه تلاشم رو کردم که اون از پا من رو درنیاره.به خدا سپردم،به تمام آدمهایی که بهشون باور دارم سپردم و گفتم خودت بهم وعدش رو دادی،خودت هم باید یک طوری درستش کنی.

حالا واقعاً فکر میکنم با این اوضاعی که درگیرش هستیم حتی اگر یک روز از عمرم مونده باشه،دوست دارم اضطراب کمتر و آرامش بیشتری رو تجربه کنم.

والسلام

 


سما نویس ۰۴-۱۰-۱۲ ۰ ۳ ۷۴

سما نویس ۰۴-۱۰-۱۲ ۰ ۳ ۷۴


آماده برای سفر روحی.برای پرواز،برای اوج گرفتن،برای تلاش،برای«رسیدن».برای شکست خوردن و از نو بلند شدن و شروع کردن،برای پذیرفتن خلاهای روحی،برای زشتی ها و زیبایی های دنیوی.برای یکی شدن با خدا.